مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى

5

يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى )

موجوديت متصف است ؛ مثلا مىگوييم آفتاب موجود و واقعيت دارد . در اين مثال كه موضوعش وجود آفتاب است بالذات يعنى بدون حيثيت تقييديه‌اى كه واسطه در عروض وصف مذكور باشد متصف به موجوديت است اما منافاتى ندارد كه چنين وجودى در عين اتصافش به موجوديت بالضرورة و بالذات ، لذاته نباشد بلكه معلول غير باشد و به تعبير ديگر داراى حيثيت تعليليه باشد كه از آن گاهى به واسطهء در ثبوت تعبير مىكنند . چنانچه موضوع مفروض در عين آنكه ، حيثيت تقييديه در مقام اتصافش به وجوب وصف موجوديت ندارد ، حيثيت تعليليه هم ندارد يعنى موجوديت آن لذاته و بدون علت و واسطه در ثبوت مىباشد ، اين‌چنين موجودى واجب الوجود بالذات است ؛ يعنى حيثيت تقييدى و واسطه در عروض ندارد و واجب الوجود للذات است يعنى حيثيت تعليليه و واسطه در ثبوت ندارد . ولى هرگاه كه واجب الوجود بالذات بدون قيد للذات گفته شود و يا للذات بدون قيد بالذات گفته شود ، بدون ترديد ، نفى هردو حيثيت مذكوره مراد ما است ، و اگر هردو قيد باهم ذكر شدند از قيد بالذات نفى تقييد و از قيد للذات ، نفى تعليل اراده مىشود ، نظير آن در فقه ، مسكين و فقير مىباشد كه اذا اجتمعا افترقا و اذا افترقا اجتمعا . و اما تقرير برهان بر وجود واجب تعالى به اين كيفيت است كه ما هيچ‌گاه ترديد نداريم در اينكه اشياء و موجودات در بيرون از ظرف ادراكات و اذهان ما داراى واقعيت مىباشند ، و اين اصل ، اصلى است بين كه مورد پذيرش همهء اذهان است و مرز جدائى بين ما و سوفسطائى مىباشد و در اين فصل ما از آن به مطلق واقعيت تعبير مىكنيم كه همواره ثابت است و از شمول قانون تكامل ، محفوظ و به يك كلام ، تغيير و تحول به هيچ وجهى در آن راه ندارد .